تبليغاتX
نفس های بی هدف

منـ فقط بارانـــــمـ..چِکهـــ ...چِکهـــ..اِحساســـ مرا بهـ بازیـ نگیرید

زندگی را توام با تلخی هاش

برای خودم دم میکنم وتا زمان دم کشیدن خستگی ام  روی مبل کنار پنجره در میکنم

سازم کناری افتاده وخاک حماقت من را میخورد و حرفی نمیزند صدایش را کمی آرام درمیاندازد

وآهی به سینه ام تقدیم میکند .انگشتانم را میان موهایم رها میکنم وبغض همیشگی ام را 

کنار فنجان زندگی به خورد بدن بی جانم میدهم.باد پنجره را ارضا میکند وباز میشود به روی 

صورت گرفته من سوز سردش را اسیر چشمانم میکند واشک را به غنیمت با خود میبرد 

سالهای طولانی را برای درک این حقیقت انکار شده گذرانده ام تا پوستین دلبستگی هایم

را درست کنار هم آغوشی هایم  با خاطرات رها کنم .لمس کوچ تو با حریق چشمان من ممکن

شد وتو با سلاحی از دروغ هایه با راستگویی ابکاری شده به  من نزدیک شدی.ستارگان با هیجان

سرک به اتاقم میکشند وچشمک های بی رمقشان را به سوی مرد نامرئی دنیایم روانه میکنند

خواب به شیرینی مرگ تدریجی دیگر جوابگوی ذهن بسته من نیست

فرار را برنگزیده ام یشنهاد خودت بود هرچند مزخرف

+ ساعت 13:11 نويسنده بـاران |

؟؟..؟؟

دوشنبه یکم اسفند 1390

آمدنت به دست من نبود

رفتنت هم به میل و خواسته من نیست

بیخود نگو

 ؟؟بمانم یا بروم ؟؟ 

 

+ ساعت 12:22 نويسنده بـاران

دستانی سبز

چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390

نه آغوش گرمی میخواهم

نه لبانی سرخ

که روی صورتم عمومی لیز بخورد

دستانی میخواهم  

...سبز...

به وسعت آسمان

که آشیانه محبت را

رویشم بسازم بی هیچ ترسی

امن..امن....

+ ساعت 13:58 نويسنده بـاران |

میخوام بره همه چیز از یادم

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390

به تاراج رفته دلتنگی هایم

اینجا همه چیز تو را به من بدهکار است

و تو آزاد تر از همه ای

میخواهم به دار بکشم

خاطراتت را

بگذار همه چیز از بین برود

وقتی تو نباشی 

؟..؟
باران نوشت*میگن حماقت محض دلتنگ کسی باشی که تو فکرت 

هم نیس.من چقدر احمقم   

 

+ ساعت 12:31 نويسنده بـاران |

بودن تو کنارم همیشگی شده

جمعه بیست و یکم بهمن 1390

شکسته است

بغضم را میگویم

اماصدایش که مهیب تر از

صدای 

شکستن قلبم نبود

به راستی تو چه شده که اینجایی

و مرا تنها نگذاشته ای 

..؟؟..

باران نوشت*ازت ممنونم هلمای عزیز واسه همیشه بودنت کنارم

 

+ ساعت 10:43 نويسنده بـاران

سخته...خیلی سخت

پنجشنبه بیستم بهمن 1390

غم انگیز ترین

روز زندگی من

آمدنت بود

نه رفتنت

...

تا به همیشه

رد پایت را 

در سرزمین دلم به یادگار نگاه

خواهم داشت

اما خودت 

برو   

...

باران نوشت*شاید دیگه ننویسم

+ ساعت 17:58 نويسنده بـاران

من پشت خطم...

شنبه پانزدهم بهمن 1390

هی...فلانی

هیچ وقت گوشی احساست

را اشغال نکن

شاید..آشقی

مثل من

پشت خط بماند

تا.. ابد..

+ ساعت 17:29 نويسنده بـاران

باورم نمیشه...

چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390

چه بی خستگی

در من تکرار می شوی

هنوز هم باورم نمی شود

که تو

از جنس ...باران...نباشی

+ ساعت 17:42 نويسنده بـاران

دیگر چیزی ندارم...

جمعه سی ام دی 1390

در جواب بی محلی هایت

ساکت می مانم

دیگر در آستین محبتم

چیزی ندارم

که تو را

میهمانش کنم

باران نوشت:من برگشتم

+ ساعت 17:1 نويسنده بـاران

من نیستم

جمعه بیست و سوم دی 1390

لب میچینم تا بزنم زیر گریه

حیف... 

حیف که هوای ابری هم برای 

سرزمین عشقت

 زیادیست   

بگذار تا ابد سیراب نشود

...

یه مدتی نیستم

+ ساعت 17:52 نويسنده بـاران




m0zhgan musiC

کد قفل راست کلیک